صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
| روانشناسی عمومی |
|
با توجه به تغییر عقاید نویسنده ی این وبلاگـ ، این وبلاگ دیگر مطلب جدید نخواهد داشت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 7:8 PM توسط |
|
|
چارلز داروین در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ در خانواده پزشکی ثروتمند اهل شروبری، شروپشایر، انگلستان دیده به جهان گشود. او پنجمین از شش فرزند خانواده بود. پدرش رابرت داروین و مادرش سوزانا وجوود هر دو از خانوادههای اصیلزاده انگلیسی و حامیان کلیسای توحیدی بودند.
وقتی داروین هشت سال داشت مادرش درگذشت. یک سال بعد او را برای تحصیل به مدرسه شبانهروزی در شهر مجاور
The seven-year-old Charles Darwin in 1816. یک سال بعد داروین یکی از اعضای فعال انجمن دانشجویی طبیعیدان و شاگردی مستعد در مکتب رابرت ادموند گرانت، یکی از پیشگامان نظریه تکامل بود. وی همچنین در کلاسهای تاریخ طبیعی رابرت جیمسون در زمینه جغرافیای چینهشناختی شرکت میکرد و طریقه طبقهبندی گیاهان را در موزه بزرگ دانشگاه ادینبورو میآموخت. در سال ۱۸۲۷ پدر ناخشنود از این که پسر جوانش به پزشکی علاقهای نشان نمیدهد، نام او را در کالج کریست دانشگاه کیمبریج نوشت تا در کسوت روحانیت در آید. این تصمیم عاقلانهای برای داروین جوان بود چرا که در آن زمان کشیشهای انگلیکان درآمد خوبی داشتند و بسیاری از طبیعیدانان خود روحانی بودند. با اینحال داروین در کیمبریج ترجیح میداد که به جای درس خواندن همراه با پسر عمویش ویلیام داروین فاکس به سوارکاری، تیراندازی و جمعآوری سوسک بپردازد و در این کار آنچنان پیشرفت کرد که او را به عنوان سوسک شناس به جناب کشیش جان استیونس هنسلو استاد گیاهشناسی معرفی کردند. داروین در کلاسهای تاریخ طبیعی هنسلو شرکت جست و چیزی نگذشت که محبوبترین شاگرد وی شد. با نزدیک شدن فصل آزمون، داروین بر درسهایش متمرکز شد و سرانجام امتحانات نهایی را با کسب نمره خوب در الهیات و نمرههای متوسط در ادبیات یونانی، ریاضیات و فیزیک با موفقیت پشت سر گذاشت. پس از دانشآموختگی، داروین و همکلاسیهایش تصمیم گرفتند که برای مطالعه تاریخ طبیعی مناطق گرمسیر به جزایر مادئیرا سفرکنند. وی برای کسب آمادگی بیشتر در کلاسهای جغرافیای جناب کشیش ادام سجویک نامنویسی کرد؛ اما هنگامی که به اتفاق او برای نقشهبرداری از لایههای صخرهای ویلز در آن ناحیه به سر میبرد خبر لغو سفر به او رسید. داروین در راه بازگشت به خانه بود که نامه دیگری دریافت کرد؛ نیروی دریایی به دنبال یک طبیعیدان میگشت که ناخدا رابرت فیتزروی را در یک سفر اکتشافی به امریکای جنوبی همراهی کند و هنسلو داروین را پیشنهاد کرده بود. این سفر فرصتی گرانبها بود برای داروین تا علائقش را به عنوان طبیعیدان دنبال کند. پدر ابتدا این سفر را بیهوده میدانست و با آن مخالف بود ولی با اصرار برادر زنش جوزیا وجوود بالاخره با تصمیم پسرش موافقت کرد. این سفر نه دو سال که پنج سال به درازا کشید و مقدر بود که دانش بشر را به مسیری نو رهنمون شود. سفر با بیگلسفر با کشتی بیگل پنج سال به طول انجامید. داروین بیشتر این مدت را صرف پویشهای زمینشناختی، بررسی سنگوارهها و مطالعه بر روی ارگانیسمهای زنده کرد. او از موجودات زنده امریکای جنوبی هزاران نمونه گرد آورد که بسیاری از آنها تا آن زمان برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند. همه اینها به علاوه یادداشتهای مفصلی که داروین از مشاهدات خود تهیه کرده بود، در نظریهپردازیهای آینده او بسیار به کار آمدند. دستاوردهای علمی پیش از ارائه نظریه تکاملدر تمام طول سفر، داروین همواره از حمایتهای استاد سابقش برخوردار بود. هنسلو ترتیب چاپ نوشتههای داروین را میداد و سنگوارههای جمعآوری شده را در اختیار طبیعیدانان معتبر میگذاشت؛ بطوریکه وقتی در دوم اکتبر ۱۸۳۶ بیگل به بریتانیا بازگشت، داروین در جمع دانشمندان شهرتی پیدا کرده بود. او پس از دیداری از خانه و ملاقات با پدر به لندن رفت و گروهی از بهترین طبیعیدانان را گرد آورد تا بر روی نمونههای گیاهی، جانوری و زمینشناختی جمعآوری شده مطالعه کنند. هنسلو داروین را به ریچارد اوون زیستشناس معروف معرفی کرد. وقتی اوون در کالج پادشاهی جراحان بر روی مجموعه سنگوارههای داروین کار کرد با کمال شگفتی متوجه شد که آن متعلق به گونههایی از جوندگان غولپیکر و تنبلهاست که نسلشان منقرض شده است. این کشف بیش ازپیش بر اعتبار داروین افزود. در ۱۷ فوریه ۱۸۳۷ لایل سخنرانی خود در مقام رئیس انجمن زمینشناسی را به یافتههای ریچارد اوون درباره مجموعه سنگوارههای داروین اختصاص داد با این مضمون که گونههای منقرض شده با گونههای فعلی همان منطقه در ارتباطند. در همان جلسه داروین به عنوان عضو شورای انجمن زمینشناسی برگزیده شد. نگارش کتابی درباره زمینشناسی امریکای جنوبی و تألیف کتاب چند جلدی «جانورشناسی کشتی بیگل» از جمله دیگر پروژههایی بود که داروین در آن مشارکت کرد. فعالیتهای علمی شدید داروین تا اواسط ۱۸۳۷ ادامه یافت. در این زمان او به توصیه پزشکان از فشار کار کم و برای استراحت در ییلاق اقامت کرد. این مرخصی یک ساله فرصت مناسبی برای وی بود تا بیش از پیش روی موضوع مورد علاقهاش یعنی تحقیق در مورد نظریه تکامل متمرکز شود. پیدایش نظریه تکامل |
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:30 AM توسط |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
روانشناسی جنگ
از ابتدای خلقت انسان و از آن زمانی که دست قابیل به خون هابیل آغشته شد، جنگ و تهدید تا به امروز ادامه پیدا کرده و انسانهای بی شماری بر اثر جنگ در جهان جان خود را از دست داده اند و بعد از جنگ نیز خانوادههای آنان متحمل آسیبهای مختلف شده اند. در این مقاله سعی شده ضمن بررسی جنگ از منظر روانشناسی مثالهایی از وقایع قرن بیستم برای روشن شدن موضوعات مطرح کنیم. شما خواننده محترم نیز نظراتتان را در مورد این مقاله برایم ارسال کنید تا با توجه به بالا رفتن خوی جنگ طلبی بعضی از کشورهای جهان امروز، علتهای این موضوع را از منظر روانشناسی روشن کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:25 AM توسط |
|
|
آنارشیست
علی شمیسا
قانون در جامعه من آش دهانسوزي نيست. كاشكي هرگز به وجود نميآمد و ما به رسم غرايز خود رفتار ميكرديم. من ريخت خود را در قانون نميبينم. من قانون را فقط براي سخنرانيهايم ميخواهم و اصرار دارم كه آنرا در بحثهايم بكار ببرم. من در خيالاتم با آن لاس ميزنم و احساس ميكنم قانون به معناي واقعي آن، مرا زير چرخهاي خود له خواهد كرد. من يك آنارشيست هستم. من معتقدم كه بايد خود را در بال فيلها و خرطوم مگسها پنهان كنم و در آنجا به تكامل تاريخي برسم. هر كس ميتواند از جمجمهي من استفاده كند و خود را به شكل آدميزاد جا بزند و راه رفتنش را شبيه جوانيهاي من بكند. من در اين جامعه آزادم. خرچنگها، كفتارها و جوجهتيغيها پسرعمو و پسرخالههاي مناند. من شاه دانهام و نقاط مشتركي با شاهدانههاي اطراف خود دارم. من گاوها و الاغها را دوست دارم و گاهي فكر ميكنم به مرغي ميمانم كه در هر مجلسي سر مرا با بيرحمي ميبرند و در هر رستوراني مرا سرو ميكنند و استخوانهايم را جلوي گربههاي لوس ميريزند. مسير جغرافيايي رفتار من به تمدن نميرسد و همچون گلههاي كوهستاني مرا به هر جا ميرانند و نميدانم شجرهي خبيثهي من به كدامين ميمون وصل ميشود. وجود من فلسفه تاريخي و اخلاقي دارد. در اين جامعه مرا ميتوانيد در هر لايهاي ببينيد. من مرز نميشناسم، گاهي در مسلك شاعرانم و گاهي در پيراهن فيلسوفان و گاهي ... و گاهي .... در تحليل رفتار شناسي, مرا جز فردگرايان ولگرد ميشناسند و غرايز مرا جزو انسانهاي بدوي ميدانند. قيافهام عجيب شبيه ميمونهاي جنگل است. امروز من در حال محكوم كردن هستم. زمين را, زمان را و مردمان را. عكس مرا درون خود ميتوانيد ببينيد كه خود را چون افرادي لوس و ننر, آراستهام. من در پي حذفم. من هر كسي را كه به خود متعصب باشد، حذف ميكنم. من آنقدر حذف ميكنم تا چشمها و لبهاشان از غصه دق كند. من صفات بارز اخلاق اجتماعيام را از حيوانات بيصفت كسب ميكنم و هميشه خواب ديگران را با صدا و رنگ آشفته ميسازم. در تمدن بشري سهم مرا كنار گذاشتهاند. در هر دورهاي، نياكانم را ميبينيد كه با كفتارها، مهربانانه عكسها گرفتهاند و متعصبانه خود را به اثبات رساندهاند و در هر دورهاي هشتاد درصد امنيت جامعه به عهده من است. مرا روايت كنيد از لابلاي پنجرههايي كه به ديوار ختم ميشوند. من امروز به بلوغ رسيدهام. و كانون نورهايي هستم كه به جهنم ختم ميشوند. آواز من عربدهكشيهاي وحشيانه و نغمههاي مخالفي است كه هر روز مينوازم. من در هوا معلقم و خيالاتم روي ديوارها لرزان ست. كودكان را از من برحذر ميدارند، غافل از اينكه من در رويا و خيالات پدران و مادرانشان جا خوش كردهام. گاهي در شعر شاعران ميخروشم. و گاهي در نالهي اشكهاي به سوگ نشسته. من درست مانند يك بمب صبح به صبح در خيابان منفجر ميشوم و دهها نفر از آدميان را به ستايش ترس وا ميدارم. جهان، امروز بر خيالات مردهي من پايهگذاري شده است. خانهاي دارم؛ خيالي كه بر مرتفعترين قله وراجيآدمهاي محال انديش بنا شده است. من نه قيد دارم نه فعل مثبت و به هيچ اضافهاي هم تشبيه نميشوم. من يك گوي شناور در ذهن هر فرد يا جامعه ميتوانم باشم. گاهي من مرتاضم؛ به رياضت مينشينم تا رهگذري را به تله بياندازم و موهوماتم را به جاي فكر به او بقبولانم و قفل و زنجير برايش بسازم، گاهي مرا در آثاري كلامي و نوشتاري ميبينيد و گاهي در چشماني خمار, گاهي در لبهايي كشيده شده و گاهي در خيالات رويايي. من يك هرج و مرج طلبم. معدومي هستم كه اينك فعالم و اغلب اوقات به سخنوري در اين دنيا كه شبيه جنگل است، ميپردازم. شهر من آشوب است و شعر من در تكلم نازيباييهاست. من بلوغ زمين را ناتمام خواهم گذاشت. و خيمه همهي چادرها را واژگون خواهم ساخت. تمامي بزغالهها را از پستان خواهم گرفت و همه اميدها را تبعيد خواهم كرد. و همه ريلهاي جهان را به انحراف خواهم كشانيد. و تمام مردابها را به حركت در خواهم آورد. و همه آوازها را به خارج سوق خواهم داد و انسان را به آتشي فراگير رهنمون خواهم كرد. به فركانسهاي صدايم حتماً توجه كنيد و قواعد مرا كه در طول تاريخ پايهگذاري شده است، اجرا نماييد. من يك آنارشيست هستم كه در درون تو زندگي ميكنم و تو با من روي آرامش را نخواهي ديد، با تو همدمم، دشمني دوستنما در درون تو. تا احساس ميكني، خودت هستي، اما نيستي؛ خودت نيستي!! امروز من باشگاهي را راهاندازي كردهام كه تو ميتواني ثبتنام كني و خود را در آن مطالعه كني و محاسن و معايب روحت را رديابي كني و تو ميتواني از همين لحظه جل و پلاست را جمع كني و به ترافيك ما بپيوندي. ما نبايد خود را دست كم بگيريم، سابقهي تاريخي ما به هزاره قبل از ميلاد ميرسد. از آن روزيكه كلاغها، قالبهاي پنير همسايه را ميدزديدند، از همان زماني كه قورباغهها، ابوعطا ميخواندند، از همان زماني كه شاعران اشعارشان بيقانون بود. از همان زماني كه انسانها، يك شبه عاشق ميشدند و بعد كاسب ميشدند و بعد لحظهاي استاد و بنيانگذار فكري ميشدند، از همان زماني كه سياستمداران با هر بيسر و پايي، خلوت ميكردند. از همان زماني كه حكومتها، ما را در پس زمينهي رفتارهاي اجتماعي خود قرار ميدادند، از همان زماني كه شاعري سمرقند و بخارا را به خال هندويي بخشيد. ماهيت خود را درياب، ما پيامبران شكستيم و رسالت داريم كه قفلها و زنجيرها را بشكنيم و دور هم بنشينيم و حلقهي ذكر خر برفت و خر برفت را تكرار كنيم و ... امروز ما ديگر عدهاي بيسر و پا كه به دنبال لقمه ناني بوديم نيستيم، گاهي ما درون زبان و لهجهايم، گاهي در درون عاشقايم. و گاهي درون يك سياستمدار. و گاهي درون شهروندي زنداني و گاهي درون انساني شيكپوش.امروز تنها يك آنارشيست ميتواند جامعهي تو را به حركت درآورد. طوريكه پوزخندهات بگيرد از اين همه هيجان. اينهمه آداب داني. جامعهي آنارشيست ما، امروز قانون دارد و كه از حيطهي ذهنيت ما حفاظت ميكند. ما افراد گردنكلفتي در پشت واژههاي خود داريم كه ما را در تظاهرات واژهها و كلمات پشتيباني ميكنند، افرادي كه ما را در ماشين تايپ ميكنند و در قالب شعر، نصيحت و شعار ميفروشند. چقدر كسي به كسي نيست، متوجه هستي كه چه ميگويم ادبيات ما در توهم مدح است، عرفاي ما در رياضت نگاهاند و روانشناسان در محاسبه هوشبهر و فرماندهان جنگ در محاسبه درجهي پرتاب موشك و مردم در خيال موفقيت و جاهطلبان در خيال و روياي رسيدن به قدرت و كلاهبرداران در توهم رسيدن به ثروت و من در انتظار شكار واژهاي سرگردانم و بانوي ما در التهاب فيس و افاده تن و جسم خود وامانده است. و هنرمندان در حال كاشت لوبياي سحرآميز در هنر خويشاند و شعرا در حال تحسين واژههاي بياستعداد هماند و آنارشيستها يعني ما در حال اختلال در وجدان انسانها هستيم و شهروند در خواب غفلت است، مردم ما مردماني مهربانياند كه در دل هم لوليدهاند و سخني با هم نميگويند. قلبهايي مصنوعي و چشمهايي شيشهاي چه انسانهاي منظمي. و عاطفهي مردماني نيكانديش در حال پرپر شدن است. دنيا بر مدار خيالات و آرزوهاي ما ميچرخد و اين مشتي بود از خروار جامعه ما و كاري هم از دست سازمان ملل بر نميآيد. الهي كه اين هم زير ماشين برود، تا خيال خيليها راحت بشود، مردابها همچنان جاري است. به خود بنگر در درون ما، شيطان نفس ميكشد اگر چشم بر هم بگذاريم، خيمهمان فرو خواهد ريخت و در تاريخ ناكاوت خواهيم شد. زندهباد آنارشيست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:7 PM توسط |
|
|
روانشناسي عشق
عشق بيش از هر چيزي به مراقبت نياز دارد اما همين مراقبت نيز به توان بسياربالا نيازمند است. اما چطور اين توان را بدست آوريم: براي تولد و ساخته شدن انساني کامل(عاشق)در ابتدا پدر و مادربايدهمديگر را عاشقانه دوست داشته باشند يعني در ابتداي تشکيل نطفه و همچنين در ادامه زندگي جنيني و دوره هاي بعدي زندگي(نوزادي,کودکي و ... ) . موجود تولد يافته ابتدا رابطه با پدر و مادر را تجربه مي کند که اگر اين رابطهُ 3 طرفه,مناسب باشد درواقع خشت اول بدرستي بنا نهاده مي شود سپس اين شخص وارد روابط با برادر و خواهر, فاميل,آشنايان و ... مي گردد که درصورت ناقص بودن هر يک از اينها ضربه اي به روح و قلب اين شخص وارد مي گردد و باعث تجربه هاي منفي شده تا اينکه فرد به مرحلهُ ازدواج که مهمترين مرحلهُ زندگي اوست ميرسد. اگر مراحل قبلي را به خوبي سپري کرده باشد,اين مرحله بدون مشکل چنداني سپري مي شود و فرد وارد مرحلهُ کمال زندگي و نهايتِ عشق مي گردد,چرا که لياقت آنرا پيدا کرده و به سادگي آنرا بدست مي آورد. اما چون همه ما دوران رشد خود را ناقص طي مي کنيم بايد برگرديم و گذشته خود را اصلاح کنيم و خود را از لحاظ دروني و قلبي لايق دريافت عشق کنيم. افـراد بـالغ در ارتبــاط برقرار كردن با ديگران داراي تفاتهايي مي بـاشـند كـه ريشـه در طـفوليـت آنها و چگونگي رابطه سـرپرست آنان در خردسالي (پدر، مادر يا پرستار) با آنان دارد. بدين مفهوم كه اگر ســرپرست با طفل رابطه مـحبت آميز داشته و نيازهاي كودك را بدرستي پاسخ گويد، طفل نيز پيوند اطمينان آميز و توام با امنيت با سرپرست خـــود برقرار مي كـند. طـفل ميـل بـه برقــرار كردن رابطه نزديك و صـمـيـمانه بـــا سرپرست خود خواهد داشت و يا از دور به سرپرست خود لبخند ميزند. حـال اگـــر سرپرست طفل به كودك آنچنان كه بايد توجه نكند و به وي بي اعتنا باشــد، در طفل دو سبك پيوند ديگر شكل ميگيرد يكي آنكه طـفل مضطرب و سردرگم ميگردد و خصومت و نارضايتي خـود را فعالانه و يا غير مستقيم به سرپرست خود نشان ميدهد و يا آنكه در طفل پيوند اجتنابي شكل گرفته و از سرپرست خود دوري مي كـند. اين طرز رفتار با طفل در شخصيت كودك رسوخ كرده و در بزرگسالي خود را نمايان ميكنـد كـه در اين صورت با 4 شخصيت از لحاظ سبك شكل گيري پيوند و دلبستـگي مـيـان فـرد با فرد ديگر به ويژه جنس مخالف و مسايل عشقي مواجه خواهيم بود: 1- بالغين مطمئن و برخوردار از امنيت: اينگونه افراد داراي مشخصات زير ميباشند:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 6:54 PM توسط |
|
|
صفحه نخست اینجا داره خاک می خوره |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
انجمن روانشناسی ایران تست روانشناسی روانشناسی طالع بینی روانشناسی عمومی تست IQ انجمن روانشناسی آمریکا تست روانشناسی رنگها روانشناسی امروز آزادی کوروش حرف دل بهار |
روانشناسی خنده
روانشناسی خودارضایی
یونیسف
|
|