تبليغاتX
Psychology
روانشناسی عمومی
با توجه به تغییر عقاید نویسنده ی این وبلاگـ ، این وبلاگ دیگر مطلب جدید نخواهد داشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 7:8 PM  توسط | 
 

Charles Darwin
Charles Robert Darwin. At the age of 51, Charles Darwin had just published On the Origin of Species.
Charles Robert Darwin. At the age of 51, Charles Darwin had just published On the Origin of Species.
Born 12 February 1809(1809-02-12)
Mount House, Shrewsbury, Shropshire, England
Died 19 April 1882 (aged 73)
Down House, Downe, Kent, England
Residence England
Nationality British
Fields Naturalist
Institutions Royal Geographical Society
Alma mater University of Edinburgh
University of Cambridge
Academic advisors Adam Sedgwick
John Stevens Henslow
Known for The Voyage of the Beagle
On The Origin of Species
Natural selection
Influences Charles Lyell
Influenced Thomas Henry Huxley
George John Romanes
Notable awards Royal Medal (1853)
Wollaston Medal (1859)
Copley Medal (1864)
Religious stance Church of England, though Unitarian family background, Agnostic after 1851.
Signature
Charles Darwin's signature
Notes
He was a grandson of Erasmus Darwin and a grandson of Josiah Wedgwood, and married his cousin Emma Wedgwood.

به مناسبت دویستمین سالروز تولد داروین

 

چارلز داروین در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ در خانواده پزشکی ثروتمند اهل شروبری، شروپشایر، انگلستان دیده به جهان گشود. او پنجمین از شش فرزند خانواده بود. پدرش رابرت داروین و مادرش سوزانا وجوود هر دو از خانواده‌های اصیلزاده انگلیسی و حامیان کلیسای توحیدی بودند.

                             

 
وقتی داروین هشت سال داشت مادرش درگذشت. یک سال بعد او را برای تحصیل به مدرسه شبانه‌روزی در شهر مجاور
The seven-year-old Charles Darwin in 1816.
فرستادند. در ۱۸۲۵ پس از صرف یک سال کارآموزی در کنار پدرش برای تحصیل پزشکی به دانشگاه ادینبرو رفت. اما خشونت عملیات جراحی باعث شد که از پزشکی بیزار شود و در عوض نزد یک برده سیاهپوست آزاد شده به نام جان ادمونستون به آموختن تاکسیدرمی مشغول شود. داروین شیفته داستان‌هایی بود که ادمونستون از جنگل‌های بارانی امریکای جنوبی برایش تعریف می‌کرد.

یک سال بعد داروین یکی از اعضای فعال انجمن دانشجویی طبیعیدان و شاگردی مستعد در مکتب رابرت ادموند گرانت، یکی از پیشگامان نظریه تکامل بود. وی همچنین در کلاس‌های تاریخ طبیعی رابرت جیمسون در زمینه جغرافیای چینه‌شناختی شرکت می‌کرد و طریقه طبقه‌بندی گیاهان را در موزه بزرگ دانشگاه ادینبورو می‌آموخت.

در سال ۱۸۲۷ پدر ناخشنود از این که پسر جوانش به پزشکی علاقه‌ای نشان نمی‌دهد، نام او را در کالج کریست دانشگاه کیمبریج نوشت تا در کسوت روحانیت در آید. این تصمیم عاقلانه‌ای برای داروین جوان بود چرا که در آن زمان کشیش‌های انگلیکان درآمد خوبی داشتند و بسیاری از طبیعیدانان خود روحانی بودند. با اینحال داروین در کیمبریج ترجیح می‌داد که به جای درس خواندن همراه با پسر عمویش ویلیام داروین فاکس به سوارکاری، تیراندازی و جمع‌آوری سوسک بپردازد و در این کار آنچنان پیشرفت کرد که او را به عنوان سوسک شناس به جناب کشیش جان استیونس هنسلو استاد گیاهشناسی معرفی کردند. داروین در کلاس‌های تاریخ طبیعی هنسلو شرکت جست و چیزی نگذشت که محبوب‌ترین شاگرد وی شد. با نزدیک شدن فصل آزمون، داروین بر درس‌هایش متمرکز شد و سرانجام امتحانات نهایی را با کسب نمره خوب در الهیات و نمره‌های متوسط در ادبیات یونانی، ریاضیات و فیزیک با موفقیت پشت سر گذاشت.

پس از دانش‌آموختگی، داروین و همکلاسی‌هایش تصمیم گرفتند که برای مطالعه تاریخ طبیعی مناطق گرمسیر به جزایر مادئیرا سفرکنند. وی برای کسب آمادگی بیشتر در کلاس‌های جغرافیای جناب کشیش ادام سجویک نامنویسی کرد؛ اما هنگامی که به اتفاق او برای نقشه‌برداری از لایه‌های صخره‌ای ویلز در آن ناحیه به سر می‌برد خبر لغو سفر به او رسید. داروین در راه بازگشت به خانه بود که نامه دیگری دریافت کرد؛ نیروی دریایی به دنبال یک طبیعیدان می‌گشت که ناخدا رابرت فیتزروی را در یک سفر اکتشافی به امریکای جنوبی همراهی کند و هنسلو داروین را پیشنهاد کرده بود. این سفر فرصتی گرانبها بود برای داروین تا علائقش را به عنوان طبیعیدان دنبال کند.

پدر ابتدا این سفر را بیهوده می‌دانست و با آن مخالف بود ولی با اصرار برادر زنش جوزیا وجوود بالاخره با تصمیم پسرش موافقت کرد. این سفر نه دو سال که پنج سال به درازا کشید و مقدر بود که دانش بشر را به مسیری نو رهنمون شود.


 سفر با بیگل

 

سفر با کشتی بیگل پنج سال به طول انجامید. داروین بیشتر این مدت را صرف پویش‌های زمین‌شناختی، بررسی سنگواره‌ها و مطالعه بر روی ارگانیسم‌های زنده کرد. او از موجودات زنده امریکای جنوبی هزاران نمونه گرد آورد که بسیاری از آنها تا آن زمان برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند. همه این‌ها به علاوه یادداشت‌های مفصلی که داروین از مشاهدات خود تهیه کرده بود، در نظریه‌پردازی‌های آینده او بسیار به کار آمدند.

 دستاوردهای علمی پیش از ارائه نظریه تکامل

در تمام طول سفر، داروین همواره از حمایت‌های استاد سابقش برخوردار بود. هنسلو ترتیب چاپ نوشته‌های داروین را می‌داد و سنگواره‌های جمع‌آوری شده را در اختیار طبیعیدانان معتبر می‌گذاشت؛ بطوریکه وقتی در دوم اکتبر ۱۸۳۶ بیگل به بریتانیا بازگشت، داروین در جمع دانشمندان شهرتی پیدا کرده بود. او پس از دیداری از خانه و ملاقات با پدر به لندن رفت و گروهی از بهترین طبیعیدانان را گرد آورد تا بر روی نمونه‌های گیاهی، جانوری و زمین‌شناختی جمع‌آوری شده مطالعه کنند. هنسلو داروین را به ریچارد اوون زیست‌شناس معروف معرفی کرد. وقتی اوون در کالج پادشاهی جراحان بر روی مجموعه سنگواره‌های داروین کار کرد با کمال شگفتی متوجه شد که آن متعلق به گونه‌هایی از جوندگان غول‌پیکر و تنبل‌هاست که نسلشان منقرض شده است. این کشف بیش ازپیش بر اعتبار داروین افزود.

در ۱۷ فوریه ۱۸۳۷ لایل سخنرانی خود در مقام رئیس انجمن زمین‌شناسی را به یافته‌های ریچارد اوون درباره مجموعه سنگواره‌های داروین اختصاص داد با این مضمون که گونه‌های منقرض شده با گونه‌های فعلی همان منطقه در ارتباطند. در همان جلسه داروین به عنوان عضو شورای انجمن زمین‌شناسی برگزیده شد.

نگارش کتابی درباره زمین‌شناسی امریکای جنوبی و تألیف کتاب چند جلدی «جانورشناسی کشتی بیگل» از جمله دیگر پروژه‌هایی بود که داروین در آن مشارکت کرد.

فعالیت‌های علمی شدید داروین تا اواسط ۱۸۳۷ ادامه یافت. در این زمان او به توصیه پزشکان از فشار کار کم و برای استراحت در ییلاق اقامت کرد.

این مرخصی یک ساله فرصت مناسبی برای وی بود تا بیش از پیش روی موضوع مورد علاقه‌اش یعنی تحقیق در مورد نظریه تکامل متمرکز شود.

 پیدایش نظریه تکامل

داروین ابتدا به هیچوجه در پی به چالش کشیدن فرضیه ثبات انواع نبود ولی ادامه تحقیقات سؤالات بی‌پاسخ زیادی پیش پایش می‌گذاشت. یک سال پیش از شروع سفر، کتاب جنجال‌برانگیزی از چارلز لایل منتشر شده بود به نام اصول زمین‌شناسی که داروین نسخه‌ای از آن را همراه خود داشت. نویسنده در این کتاب مدعی شده بود که سطح زمین بر اثر فرآیندهای تدریجی تغییر می‌کند و دگرگونی پوسته زمین جریانی یکنواخت در طبیعت در طول تاریخ این کره است. وی توضیح می‌دهد که هر نوع موجود زنده ابتدا در مرکزی رشد می‌‌کند و از آن نقطه پخش شده است و نشان داد که مدتی دوام آورده تا تدریجا از بین رفته و جای خود را به انواع دیگر داده است(اصل مراکز آفرینش). از این رو او نتیجه گرفت که پیدایش انواع جدید جریانی پیوسته و یکنواخت در طول تاریخ زمین است. این نظریات که کاملاًً بر خلاف باورهای رایج زمانه بود، سر و صدای زیادی در محافل علمی برانگیخت. داروین با بررسی لایه‌های سنگی و سنگواره‌ها در نقاط مختلف شواهد زیادی در تأیید نظریات لایل یافت. در جزایر گالاپاگوس او فسیل‌هایی بسیار نزدیک ولی نه کاملاً همانند با اشکال زنده پیدا کرد. وی مشاهده کرد که لاکپشت‌های ساکن در هر جزیره اندکی با لاکپشت‌های جزیره مجاور متفاوتند و سهره‌های جزیره‌های مختلف تفاوت کمی با یکدیگر دارند. از نظر داروین بهترین توضیح آن بود که انواع تغییر می‌کنند و اعضای هر گونه نیای مشترکی دارند.

چهل سال پیش از او دانشمندی به نام توماس مالتوس در مقاله‌ای مدعی شده بود که سرعت رشد جمعیت آدمیان بیش از میزان تولید غذاست و چنانچه جمعیت بشر به طریقی کنترل نشود، با گذشت چند دهه غذای کافی برای همگان وجود نخواهد داشت و آدمی مجبور است برای به دست آوردن آن مبارزه کند.

داروین دریافت که آموزه‌های مالتوس نظریات او را تکمیل می‌کند. او نتیجه گرفت که پس از ایجاد تغییر در موجودات زنده، انواعی که با محیط طبیعی ناسازگار گشته‌اند حذف می‌شوند و انواعی که تغییراتشان آنها را محیط طبیعی سازگارتر کرده است، جای آنها را می‌گیرند. داروین این پدیده را انتخاب طبیعی نامید.

از سال ۱۸۳۶ تا ۱۸۵۸ داروین مخفیانه و در اوقات فراغت روی نظریه انقلابیش کار می‌کرد. او دیگر به وجود تکامل در موجودات زنده یقین پیدا کرده بود ولی از آن بیم داشت که با علنی کردن آن از سوی گروه‌های تندرو به کفرگویی متهم شود. او که می‌دانست با مطرح شدن نظریه‌اش چه جنجالی د رجامعه و محافل علمی بر پا می‌شود، کوشید با انجام دادن آزمایش‌های فراوان روی گیاهان و جانوران و استفاده از تجربیات پرورش‌دهندگان کبوتر و خوک شواهد کافی و علمی برای نظریه‌اش فراهم آورد.

 ارائه نظریه تکامل

                                         

پژوهش‌های داروین به آرامی پیش می‌رفت. در سال ۱۸۴۲ مقاله خلاصه‌ای از نظریه‌اش تألیف کرد و در سال ۱۸۴۴ رساله‌ای ۲۴۰ صفحه‌ای درباره انتخاب طبیعی نوشت. با وجود اصرار دوستان، وی همچنان در انتشار گسترده نظریاتش مردد بود و نتایج تحقیقات خود را فقط با برخی همکاران نزدیکش همچون چارلز لایل و جوزف هوکر در میان می‌گذاشت؛ اما دریافت نامه‌ای در ژوئن ۱۸۵۸ داروین را واداشت تا تردیدهایش را کنار بگذارد. نویسنده نامه زیست‌شناس جوانی بود به نام آلفرد راسل والاس که در بورنئو کار می‌کرد. او نیز درباره تکامل به همان اندیشه‌های داروین رسیده بود. داروین ظرف دو هفته مقاله‌ای تهیه کرد و همراه با مقاله والاس به انجمن علمی لینیان فرستاد. دوستانش ترتیبی دادند که هر دو مقاله با هم عرضه شود اما همراه با مدارکی که حق تقدم داروین را ثابت کند. داروین که اراده‌اش بر اثر آگاهی از وجود رقابت برانگیخته شده بود پس از ارائه مقاله شروع به نوشتن کتابی کرد با عنوان «پیرامون اصل انواع به وسیله انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای مساعد در مبارزه برای زندگی». در این کتاب که بعدها به عنوان «اصل انواع» مشهور شد،وی کوشید نظریه تکامل به وسیله انتخاب طبیعی را توضیح دهد و مدارک علمی برای آن ارائه کند.

File:Emma Darwin.jpg
 همسر داروین EMMA

File:Charles Darwin seated.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:30 AM  توسط | 
روانشناسی جنگ

 

از ابتدای خلقت انسان و از آن زمانی که دست قابیل به خون هابیل آغشته شد، جنگ و تهدید تا به امروز ادامه پیدا کرده و انسانهای بی شماری بر اثر جنگ در جهان جان خود را از دست داده اند و بعد از جنگ نیز خانوادههای آنان متحمل آسیبهای مختلف شده اند. در این مقاله سعی شده ضمن بررسی جنگ از منظر روانشناسی مثالهایی از وقایع قرن بیستم برای روشن شدن موضوعات مطرح کنیم. شما خواننده محترم نیز نظراتتان را در مورد این مقاله برایم ارسال کنید تا با توجه به بالا رفتن خوی جنگ طلبی بعضی از کشورهای جهان امروز، علتهای این موضوع را از منظر روانشناسی روشن کنیم.


● انگیزههای جنگ و تهدید در قرن بیستم:
اولین عکس جالبی که از فضای خارج از زمین توسط نخستین فضانوردی که قدم به سطح ماه گذارد، گرفته شد، چشم انداز جدیدی از تصورات قبلی برای صدها میلیون نفر از مردم زمین پیش آورد و روشن شد که زمین مانند کشتی فضایی می باشد که ما فضانوردان آن هستیم و متاسفانه روشن شد که این کشتی فضایی با نظریه جدیدی روبروست. دکتر براون از موسسه تکنولژی کالیفرنیا در این مورد می گوید: کشتی ما قادر به مهیا نمودن سیستم تدارکاتی از نظر تهیه مواد غذایی و تصفیه هوا و جبران ضایعات می باشد اما مشکل عمده ما این است که حجم و اندازه این کشتی ثابت می ماند در حالیکه حجم واحدهای آن روز به روز در حال افزایش است، البته این افزایش سریع جمعیت باعث ترس و دلهره سرنشینان این کشتی می باشد و نگرانی شدید نسبت به اتلاف منابع در آنان ایجاد می شود و در نتیجه باید به این حقیقت تلخ ازعان کرد که فضانوردان این کشتی با استفاده از سلاحهایی که به طور مدام پیشرفته تر و مرگبارتر می شوند با یکدیگر می جنگند و یکدیگر را نابود می کنند.
در دهه های اخیر در مقابل این نگرانی و برای ادامه زندگی بهتر در این کشتی تلاشهای بسیاری شده است، اما عده ای موضع انسان دوستانه ای گرفته اند و عده ای نظریاتی مخرب و تا حدی نژاد پرستانه را مطرح کرده اند.
افرادی همچون مالتوس و پیروان آن بر این عقیده بودند که مردمان کشورهای جهان سوم و عقب مانده مصرف کننده عمده مواد غذایی کره زمین هستند و تولید مثل زیادی دارند و به پیشرفت جهان نه تنها کمک نمی کنند بلکه باعث مصرف شدن حجم زیادی از منابع غذایی و انرژی زمین می شوند، پس باید آنها ازبین بروند.
در مقابل مالتوس دانشمندانی معتقد بودند که مشکل جهان در رفتار غیر عادی افراد آن در مقابل مسئله محدود بودن منابع آن است و آنان در پی اصلاح نمودن رفتار غیرعادی در الگوهای فردی، خانوادگی و اجتماعی بودند.
در قسمت بعد به هزینه ها و آسیب هایی که جنگ به بار می آورد اشاره می کنیم و قضاوت در مورد دو نظریه فوق را به شما می سپارم که آیا جنگ و تجاوز راهی صحیح برای تامین بقای یک کشور است؟

                   
● هزینه های جنگ:
بر اساس نوشته های ثبت شده در تاریخ، جنگها همیشه نتایج گران و مسلمی مانند: مرگ، غم و اندوه، محرومیت، فقر، نابودی منابع طبیعی و بی نظمی اجتماع را بدنبال دارد و در طول این قرنها مصائب، سنگین تر و خرابیهای آن بیشتر گردیده. در عصر حاضر هزینه ها و اتلاف انرژی و منابع انسانی و طبیعی فقط در زمان صلح، غیر قابل بررسی است.
مثلا جنگ داخلی آمریکا زمانی شروع شد که جمعیت آمریکا کمتر از امروز بود. با این حال حدود نیم میلیون نفر کشته شدند و در سال ۱۹۴۵ ملتهای درگیر جنگ حدود ۴۰ میلیون نفر کشته دادند که در هیروشیما در هفته آخر بر اثر بمب اتمی ۲۰۰۰۰۰ نفر کشته دادند که البته اثرات آن تا سالها و حتی امروز ادامه دارد.
از زمان جنگ جهانی دوم، جنگهایی با هدفهای معین و غیر معین بین کشورهای مختلف صورت گرفته است. مانند ایالات متحده آمریکا که درگیر جنگ پر خرج ویتنام و کره شد. البته جنگ اثرات زیادی بر صفات انسان می گذارد که باید در تجزیه و تحلیل نهایی جنگها مورد توجه قرار گیرد.
از هزینه های دیگر جنگ اتلاف در منابع طبیعی، ظرفیت تولید محصول و پرورش افکار می باشد و دلارهایی که صرف افزایش مرگ به جای زندگی بهتر می شود را باید در نظر گرفت. مثلا بین سالهای ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۰ بیش از ۲۰۰ میلیون دلار در هر سال هزینه نیروهای مسلح، سلاح و مهمات کشورهای جهان شده است و این رقم در ۱۹۷۰ به ۲۵۰۰ میلیون دلار رسید و بین سالهای ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۵ دولت ایالات متحده به تنهایی برنامه مصرف یک تریلیون دلار را برای آمادگی نظامی خود در دست داشت، این در حالی است که مردم برای زندگی بهتر به این بودجه ها نیازمندند اما جنگ!؟ به این نکته بی اعتناست.
به نظر می رسد جنگ راه پرخرجی برای حل و رفع گرفتاریها و مشکلات بشر است اما در دنیای پر مشکل امروز راهی برای محدود کردن دفاع وجود ندارد. مردان و زنان قهرمان در این جنگها قربانی می شوند و زندگیشان را برای پیشرفت و ابقای میهن شان در مقابل متجاوز فدا می کنند تا هموطنانشان در سایه امنیت و آرامش پیشرفت کنند و از گزند متجاوز در امان باشند.
● دلائل روانی تهدید، پرخاشگری وجنگ:
از آنجایی که بشر تنها موجودیست (به جز مورچگان) که همیشه درگیر جنگ و عملیات بر ضد نوع خود بوده است این سوال مطرح می شود که چرا بشر اینگونه رفتار را انجام می دهد؟ اگر بخواهیم به صلح برسیم نه تنها باید دلائل بین المللی جنگ را بررسی کنیم بلکه باید دلائل اینکه چرا بعضی افراد بشر همیشه تمایل به رفتارهای سخت دارند را مشخص کنیم در میان پاسخهای بدست آمده نکات زیر قابل توجه است:
۱) پرخاشگری و تجاوز جزئی از غریزه است:
برای مثال ژنرال پاتن در جنگ جهانی دوم چنین می گوید:«این حرفهای پوچ که ما آمریکاییها مایل هستیم جنگ را تمام کنیم و از آن خارج شویم و مایل نیستیم جنگ را ادامه دهیم کاملا بی معنی است. جنگ مورد علاقه آمریکائیهاست و همه آمریکائیهای اصیل عاشق نبرد و صدای جنگ هستند.»
زیگموند فروید می گوید:«انسان حیوانی غارتگر است.»
بر اساس نظزیه فروید، قدرت تجاوز و پرخاشگری در درون انسان نهفته است و اگر این نیرو به طرز صحیح و قابل قبول اجتماع مورد استفاده قرار نگیرد، به صورت پرخاشگری افراطی و مضر ظاهر می شود.
۲) پرخاشگری و تجاوز به منظور پاسخ به محرومیت:
هرگاه انسان در راه رسیدن به اهدافش به مانعی برخورد کند و از رسیدن به آن هدف محروم بماند اقدام به پرخاشگری می کند که البته ممکن است مستقیم به آن مانع پرخاشگری نکند و به جانشینان آن واکنش نشان دهد که البته میزان پرخاشگری به استعداد درونی فرد نیز بستگی دارد و عوامل بیرونی به شروع آن کمک می کنند و شدت ناکامی و میزان عوامل درونی پرخاشگری، در میزان این رفتار تاثیر دارد.
۳) پرخاشگری رفتاری یاد گرفته شده:
پرخاشگری مانند سایر رفتارهای انسان می تواند یادگرفته شود. پرخاشگری را می توان با مشاهده یا تقلید یاد گرفت و هرچه بیشتر تقویت شود احتمال وقوع آن بیشتر خواهد بود. فرد ناکام ممکن است در مقابل ناکامی، از دیگران کمک بگیرد، تلاش بیشتری کند، انزوا پیشه کند، مواد مخدر مصرف کند، تلاش بیشتری کند، خودکشی کند ویا پرخاشگری وتجاوز کند. این واکنش در مقابل ناکامی و میزان پرخاشگری بستگی به این دارد که فرد در مقابله با ناکامی چه چیز یاد گرفته باشد.
لازم به ذکر است که حتما مردم نباید عصبانی یا احساساتی باشند که محرکی برای پرخاشگری باشد، یک فرهنگ اجتماعی می تواند مردم را آشوبگر تربیت کند. حتی زمانی که محرومیت مردم در سطح پایین در جامعه باشد، بوسیله با ارزش دانستن پرخاشگری و ایجاد الگوهایی برای آشوبگری و تامین نمودن اثرات پاداش بخش برای آن می توان افراد را پرخاشگر بار آورد. مثلا در آمریکا بدلیل آزاد بودن حمل سلاح و استفاده آن توسط کودکان و نوجوانان، گاها شاهد استفاده سلاح بر علیه معلمان و همکلاسیهای آنان هستیم.
از نظر اجتماعی ما در عصری زندگی می کنیم که هنوز هم سلاحهای اتمی با قدرت تخریب بسیار بالاتر از بمب هیروشیما در دسترس بسیاری از کشورها قرار دارد. کوچکترین عمل پرخاشگرانه می تواند فاجعه ای انسانی و زیست محیطی بوجود آورد. 
http://www.yas-aryayi.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:25 AM  توسط | 

آنارشیست

 

علی       شمیسا

قانون در جامعه من آش دهان‌سوزي نيست. كاشكي هرگز به وجود نمي‌آمد و ما به رسم غرايز خود رفتار مي‌كرديم. من ريخت خود را در قانون نمي‌بينم. من قانون را فقط براي سخنراني‌هايم مي‌خواهم و اصرار دارم كه آنرا در بحث‌هايم بكار ببرم. من در خيالاتم با آن لاس مي‌زنم و احساس مي‌كنم قانون به معناي واقعي آن، مرا زير چرخ‌هاي خود له خواهد كرد. من يك آنارشيست هستم. من معتقدم كه بايد خود را در بال فيل‌ها و خرطوم مگس‌ها پنهان كنم و در آنجا به تكامل تاريخي برسم. هر كس مي‌تواند از جمجمه‌ي من استفاده كند و خود را به شكل آدميزاد جا بزند و راه رفتنش را شبيه جواني‌هاي من بكند. من در اين جامعه آزادم. خرچنگ‌ها، كفتارها و جوجه‌تيغي‌ها پسرعمو و پسرخاله‌ها‌ي من‌اند. من شاه دانه‌ام و نقاط مشتركي با شاه‌‌دانه‌هاي اطراف خود دارم. من گاوها و الاغ‌ها را دوست دارم و گاهي فكر مي‌كنم به مرغي مي‌مانم كه در هر مجلسي سر مرا با بي‌رحمي مي‌برند و در هر رستوراني مرا سرو مي‌كنند و استخوان‌هايم را جلوي گربه‌هاي لوس مي‌ريزند. مسير جغرافيايي رفتار من به تمدن نمي‌رسد و همچون گله‌هاي كوهستاني مرا به هر جا مي‌رانند و نمي‌‌دانم شجره‌ي‌ خبيثه‌ي من به كدامين ميمون وصل مي‌شود. وجود من فلسفه تاريخي و اخلاقي دارد. در اين جامعه مرا مي‌توانيد در هر لايه‌‌اي ببينيد. من مرز نمي‌شناسم، گاهي در مسلك شاعرانم و گاهي در پيراهن فيلسوفان و گاهي ... و گاهي ....

در تحليل رفتار شناسي, مرا جز فردگرايان ولگرد مي‌شناسند و غرايز مرا جزو انسان‌هاي بدوي مي‌دانند. قيافه‌ام عجيب شبيه ميمون‌هاي جنگل است. امروز من در حال محكوم كردن هستم. زمين را, زمان را و مردمان را. عكس مرا درون خود مي‌توانيد ببينيد كه خود را چون افرادي لوس و ننر, آراسته‌ام. من در پي حذفم. من هر كسي را كه به خود متعصب باشد، حذف مي‌كنم. من آنقدر حذف مي‌كنم تا چشم‌ها و لب‌هاشان از غصه دق كند. من صفات بارز اخلاق اجتماعي‌ام را از حيوانات بي‌صفت كسب مي‌كنم و هميشه خواب ديگران را با صدا و رنگ آشفته مي‌سازم. در تمدن بشري سهم مرا كنار گذاشته‌اند. در هر دوره‌اي، نياكانم را مي‌بينيد كه با كفتارها، مهربانانه عكس‌ها گرفته‌اند و متعصبانه خود را به اثبات رسانده‌اند و در هر دوره‌اي هشتاد درصد امنيت جامعه به عهده من است. مرا روايت كنيد از لابلاي پنجره‌هايي كه به ديوار ختم مي‌شوند. من امروز به بلوغ رسيده‌ام. و كانون نورهايي هستم كه به جهنم ختم مي‌شوند. آواز من عربده‌كشي‌هاي وحشيانه و نغمه‌هاي مخالفي است كه هر روز مي‌نوازم. من در هوا معلقم و خيالاتم روي ديوارها لرزان ست. كودكان را از من برحذر مي‌‌دارند، غافل از اينكه من در رويا و خيالات پدران و مادرانشان جا خوش كرده‌ام. گاهي در شعر شاعران مي‌خروشم. و گاهي در ناله‌ي اشك‌هاي به سوگ نشسته. من درست مانند يك بمب صبح به صبح در خيابان منفجر مي‌شوم و دهها نفر از آدميان را به ستايش ترس وا مي‌دارم. جهان، امروز بر خيالات مرده‌ي من پايه‌گذاري ‌شده‌ است. خانه‌‌‌اي‌ دارم؛ خيالي كه بر مرتفع‌ترين قله وراجي‌آدم‌هاي محال انديش بنا شده است. من نه قيد دارم نه فعل مثبت و به هيچ اضافه‌ا‌ي هم تشبيه نمي‌شوم. من يك گوي شناور در ذهن هر فرد يا جامعه مي‌توانم باشم. گاهي من مرتاضم؛ به رياضت مي‌نشينم تا رهگذري را به تله بياندازم و موهوماتم را به جاي فكر به او بقبولانم و قفل و زنجير برايش بسازم، گاهي مرا در آثاري  كلامي و نوشتاري مي‌بينيد و گاهي در چشماني خمار, گاهي در لب‌هايي كشيده شده و گاهي در خيالات رويايي. من يك هرج و مرج طلبم. معدومي هستم كه اينك فعالم و اغلب اوقات به سخنوري در اين دنيا كه شبيه جنگل است، مي‌پردازم. شهر من آشوب است و شعر من در تكلم نازيبايي‌هاست. من بلوغ زمين را ناتمام خواهم گذاشت. و خيمه همه‌ي چادرها را واژگون خواهم ساخت. تمامي بزغاله‌ها را از پستان خواهم گرفت و همه اميدها را تبعيد خواهم كرد. و همه ريل‌هاي جهان را به انحراف خواهم كشانيد. و تمام مرداب‌ها را به حركت در خواهم آورد. و همه آوازها را به خارج سوق خواهم داد و انسان را به آتشي فراگير رهنمون خواهم كرد. به فركانس‌هاي صدايم حتماً توجه كنيد و قواعد مرا كه در طول تاريخ پايه‌‌گذاري شده است، اجرا نماييد. من يك آنارشيست هستم كه در درون تو زندگي مي‌كنم و تو با من روي آرامش را نخواهي ديد، با تو همدمم، دشمني دوست‌نما در درون تو. تا احساس مي‌كني، خودت هستي، اما نيستي؛ خودت نيستي!! امروز من باشگاهي را راه‌اندازي كرده‌ام كه تو مي‌تواني ثبت‌نام كني و خود را در آن مطالعه كني و محاسن و معايب روحت را رديابي كني و تو مي‌تواني از همين لحظه جل و پلاست را جمع كني و به ترافيك ما بپيوندي. ما نبايد خود را دست كم بگيريم، سابقه‌ي تاريخي ما به هزاره قبل از ميلاد مي‌رسد. از آن روزي‌كه كلاغ‌ها، قالب‌هاي پنير همسايه را مي‌دزديدند، از همان زماني كه قورباغه‌ها، ابوعطا مي‌خواندند، از همان زماني كه شاعران اشعارشان بي‌قانون بود. از همان زماني كه انسان‌ها، يك شبه عاشق مي‌شدند و بعد كاسب مي‌شدند و بعد لحظه‌اي استاد و بنيانگذار فكري مي‌شدند، از همان زماني كه سياستمداران با هر بي‌سر و پايي، خلوت مي‌كردند. از همان زماني كه حكومت‌ها، ما را در پس زمينه‌ي رفتارهاي اجتماعي خود قرار مي‌دادند، از همان زماني كه شاعري سمرقند و بخارا را به خال هندويي بخشيد. ماهيت خود را درياب، ما پيامبران شكستيم و رسالت داريم كه قفل‌ها و زنجيرها را بشكنيم و دور هم بنشينيم و حلقه‌ي ذكر خر برفت و خر برفت را تكرار كنيم و ...

امروز ما ديگر عده‌اي بي‌سر و پا كه به دنبال لقمه ناني بوديم نيستيم، گاهي ما درون زبان و لهجه‌ايم، گاهي در درون عاشق‌ايم. و گاهي درون يك سياستمدار. و گاهي درون شهروندي زنداني و گاهي درون انساني شيك‌پوش.امروز تنها يك آنارشيست مي‌تواند جامعه‌ي تو را به حركت درآورد. طوري‌كه پوزخنده‌ات بگيرد از اين همه هيجان. اين‌همه آداب داني. جامعه‌ي آنارشيست ما، امروز قانون دارد و كه از حيطه‌ي ذهنيت ما حفاظت مي‌كند. ما افراد گردن‌كلفتي در پشت واژه‌ها‌ي خود داريم كه ما را در تظاهرات واژه‌ها و كلمات پشتيباني مي‌كنند، افرادي كه ما را در ماشين تايپ مي‌كنند و در قالب شعر، نصيحت و شعار مي‌فروشند.

چقدر كسي به كسي نيست، متوجه هستي كه چه مي‌گويم ادبيات ما در توهم مدح است، عرفاي ما در رياضت نگاه‌اند و روان‌شناسان در محاسبه هوشبهر و فرماندهان جنگ در محاسبه درجه‌ي پرتاب موشك و مردم در خيال موفقيت و جاه‌طلبان در خيال و روياي رسيدن به قدرت و كلاهبرداران در توهم رسيدن به ثروت و من در انتظار شكار واژه‌اي سرگردانم و بانوي ما در التهاب فيس و افاده تن و جسم خود وامانده است. و هنرمندان در حال كاشت لوبياي سحر‌آميز در هنر خويش‌اند و شعرا در حال تحسين واژه‌هاي بي‌استعداد هم‌اند و آنارشيست‌ها يعني ما در حال اختلال در وجدان انسان‌ها هستيم و شهروند در خواب غفلت است، مردم ما مردماني مهرباني‌اند كه در دل هم لوليده‌اند و سخني با هم نمي‌گويند. قلب‌هايي مصنوعي و چشم‌هايي شيشه‌اي چه انسان‌هاي منظمي. و عاطفه‌ي مردماني نيك‌انديش در حال پرپر شدن است. دنيا بر مدار خيالات و آرزوهاي ما مي‌چرخد و اين مشتي بود از خروار جامعه ما و كاري هم از دست سازمان ملل بر نمي‌آيد. الهي كه اين هم زير ماشين برود، تا خيال خيلي‌‌ها راحت بشود، مرداب‌ها همچنان جاري است. به خود بنگر در درون ما، شيطان نفس مي‌كشد اگر چشم بر هم بگذاريم، خيمه‌مان فرو خواهد ريخت و در تاريخ  ناك‌اوت خواهيم شد. زنده‌باد آنارشيست‌.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:7 PM  توسط | 

روانشناسي عشق


 
عشق کلمه ايست که در نزد همه ملتها از ارزش بالاي برخوردار است و تقريبآ همه آرزوي داشتن آنرا دارند.همه ما از عشق لذت مي بريم اما چرا تقريبآ دست نيافتني است؟چرا هرآنچه به نام عشق بدست مي آوريم خيلي زود از دست مي دهيم؟آيا آنچه بدست مي آوريم عشق نيست يا ما توان نگهداري آنرا نداريم و يا هر دو؟
عشق بيش از هر چيزي به مراقبت نياز دارد اما همين مراقبت نيز به توان بسياربالا نيازمند است.
اما چطور اين توان را بدست آوريم:
براي تولد و ساخته شدن انساني کامل(عاشق)در ابتدا پدر و مادربايدهمديگر را عاشقانه دوست داشته باشند يعني در ابتداي تشکيل نطفه و همچنين در ادامه زندگي جنيني و دوره هاي بعدي زندگي(نوزادي,کودکي و ... ) . موجود تولد يافته ابتدا رابطه با پدر و مادر را تجربه مي کند که اگر اين رابطهُ 3 طرفه,مناسب باشد درواقع خشت اول بدرستي بنا نهاده مي شود سپس اين شخص وارد روابط با برادر و خواهر, فاميل,آشنايان و ... مي گردد که درصورت ناقص بودن هر يک از اينها ضربه اي به روح و قلب اين شخص وارد مي گردد و باعث تجربه هاي منفي شده تا اينکه فرد به مرحلهُ ازدواج که مهمترين مرحلهُ زندگي اوست ميرسد.
اگر مراحل قبلي را به خوبي سپري کرده باشد,اين مرحله بدون مشکل چنداني سپري مي شود و فرد وارد مرحلهُ کمال زندگي و نهايتِ عشق مي گردد,چرا که لياقت آنرا پيدا کرده و به سادگي آنرا بدست مي آورد.
اما چون همه ما دوران رشد خود را ناقص طي مي کنيم بايد برگرديم و گذشته خود را اصلاح کنيم و خود را از لحاظ دروني و قلبي لايق دريافت عشق کنيم.

افـراد بـالغ در ارتبــاط برقرار كردن با ديگران داراي تفاتهايي مي بـاشـند كـه ريشـه در طـفوليـت آنها و چگونگي رابطه
سـرپرست آنان در خردسالي (پدر، مادر يا پرستار) با آنان دارد. بدين مفهوم كه اگر ســرپرست با طفل رابطه مـحبت
آميز داشته و نيازهاي كودك را بدرستي پاسخ گويد، طفل نيز پيوند اطمينان آميز و توام با امنيت با سرپرست خـــود
برقرار مي كـند. طـفل ميـل بـه برقــرار كردن رابطه نزديك و صـمـيـمانه بـــا سرپرست خود خواهد داشت و يا از دور به
سرپرست خود لبخند ميزند. حـال اگـــر سرپرست طفل به كودك آنچنان كه بايد توجه نكند و به وي بي اعتنا باشــد،
در طفل دو سبك پيوند ديگر شكل ميگيرد يكي آنكه طـفل مضطرب و سردرگم ميگردد و خصومت و نارضايتي خـود را
فعالانه و يا غير مستقيم به سرپرست خود نشان ميدهد و يا آنكه در طفل پيوند اجتنابي شكل گرفته و از سرپرست خود دوري مي كـند. اين طرز رفتار با طفل در شخصيت كودك رسوخ كرده و در بزرگسالي خود را نمايان ميكنـد كـه در اين صورت با 4 شخصيت از لحاظ سبك شكل گيري پيوند و دلبستـگي مـيـان فـرد با فرد ديگر به ويژه جنس مخالف و مسايل عشقي مواجه خواهيم بود:



1- بالغين مطمئن و برخوردار از امنيت: اينگونه افراد داراي مشخصات زير ميباشند:



توانايي ارتباط برقرار كردن و صميمي گشتن با ديگران.
احترام به حريم شخصي و فضاي شخصي براي خود و شريك زندگي خود.
نسبت به احساسات شريك زندگيش همدلي كرده و به آساني وي را ميبخشد
داراي مرز و حدود مشـخص براي خود، داراي عزت نفس بالا، پشـتيبان و محبوب ميباشد.
از آنكه با فردي خيلي صميمي گردد و يا از سوي وي طرد گردد، نـگـران و بـيمناك نيست.
تمايل به برقراري رابطه دراز مدت.
مسايـل خصـوصي خود را در صورت لزوم در اختيار ديگران قرار مي دهـد و در بـاز كردن سفره دلش نزد ديگران محتاط است.
از رابطه جنسي لذت مي برد بويژه با يك شريك دراز مدت.
براي ديگران احترام زيادي قائل است.
هنگامي كه به كمك احتياج دارد از ديگران طلب ياري مي كند.
در تعامل با ديگران مثبت، خوشبين، سازنده و سخاوتمند است.
خلاق و روشن فكر بوده و از مرگ نمي هراسد.


2- بالغين اجتنابي: اين گونه افراد داراي مشخصات زير ميباشند: 


 


رابطه آنها از لحاظ فيزيكي و احساسي غير صميمي ميباشد.
آنها به دوري و جدايي عادت داشته و اينگونه راحت تر هستند.
به ديگران زياد توجه ندارند و ممكن است خودخواه بنظر آيند.
نسبت به احساسات و نيازهاي شريك زندگي خود بي مسئوليت، بـي اعـتـنا و ناشكيبا هستند.
افــرادي منزوي هستند و مـمـكن است رفتـارهـاي كنـتـرل جـويانـه، منـتـقـدانـه و غضبناكي بروز دهند. نياز مبرمي به تعريف و تمجيد و پذيرش دارند.
قادر به برقرار كردن رابطه صميمانه با ديگران نيستند.
سفـره دلـشان را براي كسي نمي گـشايند و بـي پـرده احساستـشان را بـيـان نميكنند.
خشك و انعطاف ناپذيرند و به ديگران اعتماد ندارند.
زياد در رابطه دراز مدت سرمايه گذاري نميكنند.
پس از جدايي زياد غمگين نميگردند.
معمولا به كار زياد اعتياد دارند تا بتوانند اينگونه از رابطه صميمانه اجتناب كنند.
هنگام رابطه جنسي با شريكش فرد ديگري را در ذهن مجسم ميكند.
والدين خود را طرد كننده به خاطر مي آورند.
دوران كـــودكي آشفته اي را پشت سر گذاشته اند (والدين الكلي و يا بد رفتاري از سوي آنان)
هنگامي كه خود و يا شريك زندگيش پريشان و دچار مشكل مي گردند از شريك خود دوري ميگزيند.
تعاملات اجتماعي را خسته كننده ميداند و از مرگ بيمناك است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 6:54 PM  توسط | 
 
صفحه نخست
E-mail
اینجا داره خاک می خوره
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
دنیا = روانشناسی
روانشناسی مدل مو
روانشناسی خنده
روانشناسی دروغ
روانشناسی عشق
روانشناسی سکس
روانشناسی زنان
روانشناسی زندگی
روانشناسی خرافات
روانشناسی خود ارضایی
عکسهای فروید
روانشناسی همجنسگرایی
معرفی کتاب
Extasy
روانشناسی اجتماعی
دانشمندان روانشناسی نوین
روانشناسی خشونت
مقاله ها
روانشناسی شخصیت
پیوندها
انجمن روانشناسی ایران
تست روانشناسی
روانشناسی طالع بینی
روانشناسی عمومی
تست IQ
انجمن روانشناسی آمریکا
تست روانشناسی رنگها
روانشناسی امروز
آزادی
کوروش
حرف دل
بهار
روانشناسی خنده روانشناسی خنده روانشناسی خودارضایی روانشناسی خودارضایی  یونیسف یونیسف Locations of visitors to this page مکان بازدید کنندگان هفته